نقد و بررسی کتاب سمفونی مردگان :

ساعت آقاي درستكار بيش از سي سال است كه از كار افتاده؛ در ساعت پنج و نيم بعداز ظهر تيرماه سال 1325. ساعت سر در كليسا سال‌ها پيش از كار افتاده بود و ساعت اورهان را مردي با خود برده است، اما زمان همچنان مي‌گردد و ويراني به بار مي‌آورد.
"سمفوني مردگان" رمان بسيار ستوده شده عباس معروفي، حكايت شوربختي مردماني است كه مرگي مدام را به دوش مي‌كشند و در جنون ادامه مي‌يابند، در وصف اين رمان بسيار نوشته‌اند و بسيار خواهند نوشت؛ و با اين همه پرسش برخاسته از اين متن تا هميشه برپاست؛ پرسشي كه پاسخ در خلوت تك تك مخاطبان را مي‌طلبد:
كدام يك از ما آيديني پيش رو نداشته است، روح هنرمندي كه به كسوت سوجي ديوانه‌اش درآورده‌ايم، به قتلگاهش برده‌ايم و با اين همه او را جسته‌ايم و تنها در ذهن او زنده مانده‌ايم. كدام يك از ما؟

عباس معروفي در سال 1336 خورشيدي در تهران متولد شد. فارغ‌التحصيل هنرهاي زيباي تهران در رشته هنرهاي دراماتيك است و حدود يازده سال معلم ادبيات دبيرستان‌هاي تهران بوده است. نخستين مجموعه داستان او با نام «رو به روي آفتاب» در سال 1359 در تهران منتشر شد. پيش و پس از آن نيز داستان‌هاي او در برخي مطبوعات به چاپ مي‌رسيد اما با انتشار "سمفوني مردگان" بود كه نامش به عنوان نويسنده تثبيت شد.

در سال 1369 مجله ادبي" گردون" را پايه‌گذاري كرد و به طور جدي به كار مطبوعات ادبي روي آورد. سبك و روال وي در اين نشريه با انتظارات دولت ايران مغاير بود و موجب فشارهاي پي در پي و سرانجام محاكمه و توقيف آن شد.
معروفي در پي توقيف" گردون"، ناگزير به ترك وطن شد. او به آلمان رفت و مدتي از بورس خانه هاينريش بل بهره گرفت. اما پس از آن براي گذران زندگي دست به كارهاي مختلف زد. مدتي به عنوان مدير يك هتل كار كرد و پس از آن "خانه هنر و ادبيات" هدايت را كه كتابفروشي بزرگي است، در خيابان كانت برلين، بنياد نداد و به كار كتابفروشي مشغول شد. و كلاس‌هاي داستان نويسي خود را نيز در همان محل تشكيل داد. تازه‌ترين اثر جاپ شده معروفي «فريدون سه پسر داشت» نام دارد و اكنون مشغول نوشتن رماني است با نام «تماماً مخصوص».

پيرنگ يا طرح داستان (plot)

"سمفوني مردگان" داستان زندگي خانواده اورخاني است. پدر، جابر اورخاني، يك تاجر موفق و سرشناس در كاروانسراي آجيل فروش‌هاست كه با همسر و چهار فرزندش در اردبيل زندگي مي‌كند.
داستان زندگي خانواده اورخاني در موومان دوم گفته مي‌شود. يوسف، پسر بزرگ خانواده است كه از نظر پدر «بچه خنگي» است. [ص 81] پس از او دوقلوها آيدا و آيدين هستند و در آخر اورهان كه «بر همه بچه‌ها ترجيح داشت» [ص 86]
داستان در بين سال‌هاي 1313 تا 1355 نقل مي‌شود. در زمان جنگ جهاني دوم، سال 1320، يوسف كه «هر روز از ايوان محو تماشاي چتربازها مي‌شد، روزي تصميم [مي‌گيرد] تا خودش پرواز كند» [ص 111]. پس با چتر بزرگ و سياه پدر از لبه بام پرواز مي‌كند و تبديل به چيزي مي‌شود بين آدم و حيوان. مرده و زنده. يك تكه گوشت. يك جانور كه مدام مي‌بلعد. [ص111]
پس از يوسف، حالا" آيدين پسر بزرگ و انگار بچه اول است و سختگيري در مورد او شروع مي‌شود" [ص 113]. پدر دوست دارد كه آيدين مثل او باشد و همراه او به حجره برود، اما آيدين مي‌خواهد ادامه تحصيل بدهد و فقط به خاطر صحبت‌هاي مادر كه هميشه از مساوي بودن حقوق او و اورهان مي‌گويد، حاضر مي‌شود كه موقتاً عصرها به حجره، نزد پدر برود. ولي اورهان كه مي‌خواست "وارث تنها" باشد و" طمع بيشتري براي تصاحب داشت" [ص 113]"رنج مي‌برد، حسادت مي‌كرد و مي‌خواست كه آيدين به همان درس و كتابش علاقمند باشد." [ص 120]
در جريان قيام پيشه‌وري، اياز پاسبان به پدر هشدار ميدهد كه مبادا بچه ها از مدرسه اعلاميه و يا شبنامه خطرناكي بياورند. " از آن پس پدرمدام آيدين را تحت نظر [مي‌گيرد] و كتاب‌هايش را وارسي [مي‌كند]" [ص 122] و از آيدين مي‌خواهد كه درس و مدرسه را رها كند و كاسب بشود. اما آيدين بر سر ادامه تحصيل پافشاري مي‌كند. سرپيچي آيدين از پدر، بيش از حد او را ناراحت و عصبي مي‌كند.
و اما «آيدا» دختري كه به خاطر زيبايي بيش از حد و تعصب و سختگيري پدر "در آشپزخانه نم مي‌كشيد" و " به سكوت خو مي‌گرفت و آنقدر بي حضور شده بود كه همه فراموشش كرده بودند"، "كلفت غريبه‌اي را مي‌مانست كه مبتلا به جذام باشد" [ص 90].
وقتي هفده ساله بوده، انوشيروان آباداني، تحصيل كرده آمريكا به خواستگاري او آمد. اما پدر مخالف ازدواج آن‌هاست و در روز عروسي آيدا، به تبريز مي‌رود. و حتي حاضر نمي‌شود با آنها خداحافظي كند و ازدواج آيدا را "ناموس دزدي" مي‌پندارد.
پس از رفتن آيدا به آبادان، پدر بسيار بي‌حوصله مي‌شود و مخصوصاً با ديدن "شعر سرخ" آيدين در روزنامه بسيار برآشفته مي‌شود و از اياز كمك مي‌خواهد. اياز نيز سريعاً دستور دستگيري استاد دلخون، معلم آيدين را صادر مي‌كند و او را به تهران مي‌فرستد. اما رفتار و منش آيدين همچنان سلوكانه است.
روزي پدر شعر ديگري از آيدين به نام "روزها و لحظه‌ها" با مقدمه طولاني در وصف شخصيت آيدين در ابتداي آن در روزنامه مي‌بيند. اين بار اياز پاسبان به او پيشنهاد مي‌دهد كه پسرش را مدتي حبس كند تا "شعر و شاعري از كله‌اش بپرد"؛ اما پدر تصميم ديگري مي‌گيرد. آن روز در پي كسوف و تيره شدن نابهنگام آسمان، پدر كه در لواي مذهب بيشتر به خرافات اعتقاد داشت،كسوف را به بلايي كه براي او و خانواده‌اش نازل شده تعبير مي‌كند و به تصور آن كه زيرزمين آيدين منبع كفر است، آنرا با تمام اثاثيه و كتاب‌هايش مي‌سوزاند. آن شب وقتي آيدين با صحنه زيرزمين سوخته مواجه مي‌شود، از خانه مي‌رود و دو سال بر نمي‌گردد.
در طول اين مدت در كارخانه چوب بري گالوست ميزرايان ارمني مشغول كار مي‌شود. اورهان چند بار پيش او مي‌رود و حتي يك بار پدر به همراه اورهان به آنجا مي‌رود، غرورش را فراموش مي‌كند و از او مي‌خواهد كه با فراموش كردن گذشته، به خانه باز گردد. اما آيدين كه تمام شعرها و كتاب‌ها و وسايلش را در آن آتش‌سوزي از دست داده بود، آنقدر دلگير بود كه قصد بازگشت نداشت و به پدر گفت: "پدر، مرا فراموش كن!" [ص 182]
پس از آن دوبار اياز و چند پاسبان ديگر براي بردن آيدين به سربازي سراغ او آمدند، اما او را نيافتند و آيدين مجبور شد خود را در جايي مخفي كند.از ميزرايان كمك مي‌خواهد و او شبي آيدين را به خانه‌اش دعوت مي‌كند و زيرزمين كليساي كنار خانه‌اش را مناسب‌ترين و امن‌ترين مكان براي مخفي شدن او در نظر مي‌گيرد. در طول زماني كه آيدين از صبح تا شب در زيرزمين مشغول قابسازي است، تنها سورمه، دختر برادر آقاي ميزرايان، هر روز براي او روزنامه و كتابي مي‌برد و آيدين عاشق و شيفته او مي‌شود.
درست زماني كه آيدين قصد دارد هدف ادامه تحصيل در تهران را با سرمايه‌اي كه در اين دو سال به دست آورده، به ثمر برساند، خبر مرگ آيدا و خودسوزي او را در روزنامه مي‌خواند و بي‌درنگ به خانه باز مي‌گردد. پس از يك سال از مرگ آيدا، پدر نيز بر اثر بيماري قلبي فوت مي‌كند، اما وصيت مي كند كه همه چيز بايد ميان اورهان و آيدين نصف – نصف باشد. از اينجاست كه در گيري (conflict) ميان اين دو برادر به حد اعلي مي‌رسد، و اورهان براي اينكه مالك و وارث همه چيز به تنهايي باشد، به آيدين مغز چلچله مي‌خوراند و او را ديوانه مي‌كند.
مادر كه تنها دلخوشي‌‌اش آيدين است پس از ديوانگي او و به علت بيماري آسم مي‌ميرد. و نگهداري يوسف ديگر از توان اورهان بر نمي‌آيد پس او را به بيابان مي‌برد و با سنگي به سر او مي‌زند و همانجا خاكش مي‌كند (براي همين به او برادر كش مي‌گويند). اورهان در پي ازدواج با آذر به عقيم بودن خود پي مي‌برد. اما آيدين از ازدواج با سورمه صاحب دختري شده كه حالا 15 سال دارد و براي ثروت اورهان خطرناك است. پس اورهان به پيشنهاد اياز پاسبان به دنبال آيدين مي‌رود تا قال قضيه را بكند. او كه حالا در شهر مرده‌ها زندگي مي‌كند، هميشه به دنبال آيدين است، اما اين بار او را پيدا نمي‌كند و در راه با پيرمردي كه نماد عزرائيل است ملاقات مي‌كند و روح از بدنش خارج مي‌شود، مدتي تجسم اعمال خود را به شكل گرگ‌هاي درنده مي‌بيند و در پايان از شدت سنگيني برف و سرما به استحاله جسماني مي‌رسد.

فضاي وقوع داستان (Setting)

فضاي داستان سمفوني مردگان بسيار تراژديك و غم‌انگيز است. مخصوصاً فضاي كنوني آن در سال 1355 در اردبيل كه پر از برف و سرماست و حتي كلاغ‌ها روي شاخه‌هاي درخت كاج پيا پي مي‌گويند: "برف، برف". فضايي كه سياهي درون اورهان را در تضاد با سفيدي برفهاي روي زمين بيشتر آشكار مي‌سازد و بي‌شباهت به "كوري " سفيد در رمان ژوزه ساراماگونيست.
سال‌هاي 1313 تا 1355 در اردبيل از ارزش سياسي زيادي برخوردار است. مخصوصاً در جنگ جهاني دوم كه روس‌ها، انگليس‌ها و آمريكايي‌ها هر يك چيزي را به تاراج مي‌برند. كارخانه پنكه سازي لرد، نماد حضور انگلستان و اينكه پس از مرگ آقاي لرد شركت "بايكوت" شروع به تبليغ مي‌كند، روي كارآمدن آمريكايي‌ها پس از انگليسي‌ها را در ذهن تداعي مي‌كند.
پس مي‌توان فضاي داستان را نه فقط محدود به اردبيل بلكه سمبليك (Symbolic) و به جاي تمام ايران در نظر گرفت.
حضور بارز برف و كلاغ در زمينه داستان هم حس سرما و مرده بودن شهر را تشديد مي‌كند، و هم داستان قابيل و هابيل و مضمون برادر كشي را تکرار می کند.

شخصيت پردازي (characterization)

شخصيت پردازي در سمفوني مردگان هم به صورت توصيفي و هم تصویری صورت گرفته است. از ديدگاه پرويز 
كلانتري " اگر نويسنده مي‌خواهد شخصيتي را توصيف كند، خيلي فشرده و در دو – سه خط انجام مي‌دهد .... يعني معروفي با خط‌هاي خيلي ساده، صريح، قاطع و سايه‌روشن‌هاي خيلي خشن و تند و رنگ‌هاي گويا و كافي يك پرتره را تصوير مي‌كند."
اگر بخواهيم شخصيت‌ها را به دو دسته اصلي و فرعي تقسيم كنيم ، در ميان اصلي‌ها: پدر، آيدين، اورهان، اياز، مادر ، آيدا و يوسف، و در ميان فرعي‌ها: جمشيد ديلاق (دوست اورهان)، استاد دلخون، سورمه (همسر آيدين)، آقاي ميرزايان، عمو ناصر، و ... را خواهيم داشت.
در اين مجال كم فقط به بررسي سه شخصيت اول از اصلي‌ها مي‌پردازيم:
- كتاب" ازل تا ابد" نوشته الهام يكتا مهويزاني- بخش از چشم خوانندگان (11-ص226)
آيدين: به معناي روشنايي، زلالي، يكدستي و يكپارچگي
"آيدين بچه سر راهي نبود. شيطان در رگ و ريشه‌اش وول مي‌خورد، توي گوش‌هاش وزوز مي‌كرد، او را به تقلا وامي‌داشت، و از او آدمي ساخته بود كه امان ديگران را ببرد و بي‌چاره كند، آرام و قرار نداشت." [ص 86]
آيدين روح زنده خانواده اورخاني بود:
"آيدين همه جا بود، تند و تند خبر مي‌آورد. از پنجره‌ها همه جا را زير نظر داشت و اتفاقاتي را كه در اطراف خانه مي‌افتاد، مو به مو گزارش مي‌كرد" [ص 98]
اما پس از اينكه بزرگ‌تر مي‌شود، برخلاف خواست پدر علاقمند به ادامه تحصيل است:
"در مدت كوتاهي همه مي‌دانستند كه شعر از او سرريز مي‌كند. رفته رفته غذا خوردن، خوابيدن، كتاب خواندن، حرف زدن و تمام رفتارش حالتي خاص يافت و آوازه‌اش در شهر پيچيد. آنقدر كه در بيست و دو سالگي مورد توجه دختران و زنان زيادي قرار گرفت" [ص 158]
وقتي در زير زمين كليسا شروع به كار مي‌كند، نقش عيسي مسيح نجار را ايفا مي‌كند، همان طور كه بارها سور ملينا به او مي‌گويد: " تو مسيح مني"، انگار كه او نقش پيامبري راهگشا را در جامعه غفلت زده و خفته ايفا مي‌كند و بعد بهلول وار به زندگي خود ادامه مي‌دهد.
شخصيت اين قهرمان (protagonist)، بسيار جامع (round) است ولي روح لطيف او در دو آتش سوزي پياپي نوشته ها و اشعارش خدشه‌دار مي‌شود و با خودسوزي تاي ديگرش آيدا، از رمق مي‌افتد.
اورهان
"پدر اورهان را بغل كرد، دستش را به همه نشان داد كه مشت شده بود و نمي‌شد بازشان كرد. به خصوص در خواب، پدر گفت: "به اين دست‌ها نگاه كنيد. اين پسر مال جمع كن ميشود. زندگي مرا توي مشتش مي‌گيرد. پسر من است. اورهان" [ص 89]
و واقعاً اين ديد ماترياليستي در درون اورهان شكل گرفته بود. در حادثه غرق شدن قايق در شورآبي، "وقتي قايق چي با دستش چهار را نشان مي‌داد، او فكر مي‌كرد حتماً قايق را چهارهزار تومان خريده است." [ص 64] در حاليكه وي پيش از آن داشت از چهار فرزندش صحبت مي‌كرد.
در خانه اورخاني "اورهان بر همه بچه‌ها ترجيح داشت. شيرين زباني مي‌كرد، مثل يوسف ساكت بود، بيش از حد به پدر و مادر اتكا داشت، و همين پدر را راضي ميكرد. لقمه را در دهانش مي‌گذاشتند،شب روي زانوي پدر به خواب مي‌رفت "ص 86 و اين اتكاي اورهان به پدر حتي در تكرارمدوم افكار پدر و طمع وارث بودنش در داستان مشهود است.
او كه مي‌خواست تنها در دانه پدر باشد، به حضور آيدين در حجره" حسادت مي‌كرد و مي‌خواست كه آيدين به همان درس و كتابش علاقمند باشد" [ص 120]
كسي كه بارها در داستان لقب "برادر كش" به خود گرفته يا وقتي يوسف را مي‌كشد، مصداق كامل قابيل است. او با اين كه آيدين را ديوانه مي‌كند و او را به كسوت سوجي در مي‌آورد، باز به دنبال او مي‌گردد و در راه يافتن او، تمام اعمالش در برابرش تبديل به گرگ‌هايي درنده مي‌شوند و اين آغاز "قيامت صغراي" اين قابيل ابتر است.
پدر : جابر اورخاني
يكي از شخصيت‌هاي كليشه‌اي داستان كه مانند نامش (جابر، ستمگر، زورگو) در برابر روشنفكري آيدين مي‌ايستد. او در واقع همان پدر سختگير و متعصب هميشگي داستانهاست كسي كه تبعيض را ميان آيدين و اورهان به حداكثر مي‌رساند و در عين حال مي‌گويد:" آدم نبايد بين بچه هايش فرق بگذارد". نزديك شدن به اين پدر دست نيافتني براي آيدين آرزو شده بود و او" عادت كرده بود كه پدر را اخمو ببيند. گاه به وضوح مي‌ديد كه وقتي پدر از كنارش مي‌گذشت، او را نمي‌ديد و يا ناديده مي‌گرفت." [ص 150]
پدر كوچك و ريزه، مثل كشمش خشك مانده بود. برخلاف صداش كه آدم حيرت مي‌كرد اين صدا از كجاش در مي‌آيد. صدايي سرد و برنده. به تحكم صداي ماموران تامينات. پدر بزرگ در آخرين سفرش گفته بود" هميشه جابر بود و صداش. هيكلين يوخ. [ص 88]
اما همين پدر قساوت را در مورد دخترش به حد اعلا مي‌رساند، وقتي كه در عروسي او شركت نمي‌كند و نه تنها خانه، بلكه شهر را ترك مي‌كند.
قساوت پدر، تنهادر مورد دخترش آيدا ، زنش كه پس از 25 سال دست به روي او بلند مي‌كند، و پسرش آيدين كه تمام وسايلش را به آتش مي‌كشد خلاصه نمي‌شود.
او نيز قابيلي از جنس ديگر است. از روابط او با برادرش (ناصر)، همين بس كه رابطه برادري را ناديده مي گيرد و مي‌گويد: "شاشيدم به اين برادري" عين عبارتي كه بعدها اورهان در مورد آيدين به كار مي‌برد.
پدر با اينكه جانماز و مفاتيح [ص 127] اش را ترك نمي‌كند؛ اما چنان در بند خرافات و مجذوب حيله‌گري ايازها شده است كه رفتارش هيچ رنگ و بويي از مذهب حقيقي ندارد.
او كه با يك كسوف، تمام چهارستون بدنش به لرزه مي‌افتد، مثل طبلي از درون پوچ و توخالي است.

روايت (Narration)

سمفوني مردگان شامل پنج موومان است و حضور برجسته جريان سيال ذهن و تك گويي ذهني چنان مرز بين گذشته و حال را در هم آميخته كه داستان به ترتيب رخداد وقايع روايت نمي‌شود. در موومان يكم، داستان از ميان وقايع (media res) آغاز مي‌شود و زمان مبدأيي كه خواننده در جريان امور قرار مي‌گيرد سال 1355است ، وقتي كه اورهان از جلوی ساعت فروشي و ساعت سازي درستكار رد مي‌شد و ساعت زيبايي توجهش را جلب كرد: " ساعت بسيار زيبايي بود كه سال‌ها پيش آقاي درستكار آن را ساخته بود، اما بيش از سي سال مي‌شد كه از كار افتاده بود. يعني از زماني كه قلب آقاي درستكار يك لحظه از حركت باز ايستاد.... عقربه‌ها درست راس ساعت پنج و نيم قفل شده بود. در ساعت پنج و نيم بعد از ظهر سال 1325 در يك روز گرم تابستان" 
داستان به طور متناوب به سمت گذشته و آينده در حال حركت است. بيشتر مواقع با زاويه ديد اول شخص اورهان به خاطرات آشفته و پراكنده گذشته سرك مي‌كشد و برخي مواقع با سرعتي بسيار آهسته از زاويه ديد سوم شخص محدود همراه اورهان به جلو گام برمي‌دارد. همين سرعت كم در حركت به سمت آينده حتي در موومان‌هاي دوم، سوم و چهارم كاملاً متوقف مي‌شود. تا اينكه دوباره از موومان يكم 2 (پس از دويست صفحه) ادامه مي‌يابد.
اين تاخير و امتناع از پيش بردن داستان به سمت پايان و گره‌گشايي ، در ذهن خواننده اي كه منتظر حوادث بعدي است، تعليق يا دلهره انتظار را به وجود مي‌آورد.

زاويه ديد (point of view)

يكي از بارزترين خصوصيات "سمفوني مردگان" تغيير مداوم زاويه ديد در آن است، كه آن را بسيار به "خشم و هياهو"ي فاكنر نزديك مي‌كند.
در موومان يكم، دو نوع روايت وجود دارد. زاويه ديد سوم شخص محدود (limited omniscient) ، راوي وقايع زمان حال است و ديگري اول شخصي كه گذشته را روايت مي‌كند. رواي سوم شخص بي‌طرف است و صرفاً آنچه مي‌بيند، بيان مي‌كند ولي چون هميشه همراه اورهان است، دانايي كل نيست. اما" هرجا «من» راوي به سخن در مي‌آيد، عريان كردن درون و پرده برداشتن از پليدي‌ها و خباثت‌هاي پنهان شده زير نقاب مردم فريب اورهان است. با این وجود، اين" من" به تدريج تغيير موضع مي‌دهد. ابتدا حق به جانب است، اما با هر قدمي كه به سوي مرگ بر مي‌دارد، از منيت خود مي‌كاهد و مي‌پذيرد براي ديگران نيز بايد جايي قائل باشد."
گرچه در برخي قسمت‌ها حضور دو راوي مجزا كاملاً قابل درك است، اما در حالت كلي تفكيك اين دو كار ساده‌اي نيست.
در ابتداي موومان، سوم شخص وقايع را بازگو مي‌كند. و اين گريز به خاطره‌ها و گذشته، در صفحه 15، در پاراگراف جداگانه‌اي اتفاق مي‌افتد.
در بعضي جملات نيز زواياي ديد، طوري در هم پيچيده‌اند كه تميز دادن دو نوع راوي به راحتي قابل تشخيص نيست و حتي پاراگراف جداگانه‌ براي تفكيك آن در نظر گرفته نشده است:
[ص 30، 34، 35 و 36]
"راوي موومان دوم، سوم شخص داناي كلي است كه گرچه بيش‌تر به آیدین نظر دارد، اما در مواردي سراغ يوسف مي‌رود و حتي افكارش را بيان مي‌كند. يا زمانيكه آيدين در اتاق مشغول مطالعه است، [ص81] چگونگي آمدن آباداني را به خواستگاري آيدا توصيف مي‌كند [ص 128] و صفحات 200 تا 202 روايت حوادثي است كه در غياب آيدين رخ مي‌دهد."
در موومان سوم، به نظر مي‌رسد كه راوي، اول شخص سورمليناست. اما چند نكته در مورد او به چشم مي‌خورد: يكي اينكه در اواخر موومان مشخص مي‌شود كه سورملينا مرده است: و انگار راوي از زبان سورمليناي مرده سخن مي‌گويد: صص242،258، 264 و 265 و ديگري اينكه سورملينا به درون ذهن آيدين كاملاً دسترسي دارد و از دريچه ذهن او حتي احساساتش را نسبت به خودش درك مي‌كند:
ص 223: "يكي بهش گفت سلام. نشنيد. واقعاً نشنيد. داشت به من فكر مي‌كرد."
صص 225، 226، 227، 230، 251 و 258.
اين دو نكته مي‌تواند دليلي باشد براي صحت ايده الهام يكتا مهويزاني كه" موومان سوم روايت ذهن سورملينا از طريق ذهن آيدين است،اين ذهن در ذهني حاكي از عشق شديد آيدين به سورملينا و استحاله آن دو در يكديگر است. حذف جسماني سورملينا چنان تكانه‌اي بر آيدين وارد آورده است كه ذهن او يكسره به اشغال خاطره سورملينا در مي‌آيد. آيدين در همه چيز و همه جا او را مي‌جويد، به ياد مي‌آورد و مي‌بيند."
اما موومان چهارم؛ تك گويي ذهني (Internal Monologue) آيدين در كسوت سوجي ديوانه است. به اين دليل كه "سوجي رانده و مانده از همه كس و همه جاي ديگر همكلامي جز خود ندارد" و در آخر روايت موومان يكم 2، كاملاً مشابه موومان يكم و در واقع ادامه آنست.
چرا سمفوني مردگان؟
الف- سمفوني
آنچه اين كتاب را از ساير آثار متمايز مي‌كند، ساختار آنست. ساختاري كه بر اساس قالب سمفونيك و با راويان متعدد در هر موومان (movement) شكل گرفته و مرتباً در ميان اول شخص و سوم شخص جا به جا مي‌شود. اين تكنيك در روايت داستاني كه با خاطرات (memory) درگير است، مي‌تواند بسيار موثر مي‌باشد.
الهام يكتا در "ازل تا ابد" صفحه 81 مي‌گويد:" [معروفي ] آگاهانه فصل‌هاي رمانش را چون موومان‌هاي سمفوني به فرم AßDßCßBßA مي‌نويسد.
خود مي‌گويد:
"از سال 64 بود كه اسم كار را گذاشتم سمفوني مردگان. چون همان موقع هم كه اين را مي‌نوشتم به فرم سمفوني نوشته مي‌شد. يعني شخصيت‌ها در ذهن من سازبندي شده‌اند. مي‌دانم كدام يك از شخصيت‌ها ويولن است، كدام ساز بادي مي‌نوازد و كدام طبل است."
معروفي پيش نوايي (اورتوري) نيز براي سمفوني خود مي‌نويسد:
"رمان به فرم سمفوني نوشته شد. مي‌دانيد كه معمولاً هر سمفوني چهار موومان دارد و يك مقدمه يا اورتور. آيه‌هاي قرآن اول سمفوني مردگان براي زينت يا دل استفاده نشده، بلكه يك اورتور است."
احمد طالبي نژاد در بخش خوانندگان "ازل تا ابد" صفحه 226 نظر خود را چنين مي‌گويد:
"ساختمان اين رمان از منطق كلاسيكي بهره‌مند است: منطق از كل به جزء رسيدن. در همان موومان يكم، تقريباً تمام قصه اصلي گفته مي‌شود. در موومان‌هاي بعدي جزء به جزء قصه باز مي‌شود. درست مثل يك سمفوني."
همين طور از پري وش گنجي در كتاب فوق، صفحه 228 آمده است كه:
"سمفوني مردگان مانند امواج سمفوني‌هاي چايكوفسكي جلو مي‌رود. در وسط تكه‌اي هست كه به قسمت قبل بر مي‌گردد و دوباره پس و پيش مي‌شود."
ب- مردگان
احمد شاملو در مورد سمفوني مردگان مي‌گويد: " اين كتاب به جاي اينكه سمفوني مردگان باشد و با آدميزاد سر و كار داشته باشد، بيش‌تر برايم تداعي گر اسيران خاك بود.
از آن جايي كه با مردن هيچ مشكل و مسئله ندارم، در نتيجه اين آدم‌ها چگونه مي‌ميرند، به خصوص آدم‌هايي كه مرگشان ادامه زندگيشان نيست، اصلاً برايم جالب نيست." (ص225)
اما به نظر مي‌رسد كه شاملو در تعبير مردگان فقط مرگ فيزيكي را در نظر گرفته و به آز و مال اندوزي اورهان و پدر براي تفسير "اسيران خاك" بسنده كرده است.
"سمفوني مردگان"، حكايت جامعه غفلت زده و خاموشي است كه حتي آيدين با آن همه شور و نشاط و حيات، شايد تنها روح زنده جاري در "شهري كه زير برف مرده [است]" [ص 36] زير بار مكافات و غفلت خفتگان كمرش مي‌شكند و تحمل نمي‌آورد و كارش به جنون مي‌كشد.
وقتي آيدين يكه و تنها بخواهد در" [شهري كه] مثل روزنامه كهنه‌اي پر از حرف و صدا و سكوت و مرده و زنده است، اما صداش در نمي‌آيد" [ص 34] زبان گويا و ناطق زنده‌ها باشد و با سيل مخالفت ايازها، و جابرها و اورهان‌ها، اين اسيران مجذوب خاموشي، سركوب شود، چه اميدي براي زنده بودن و زندگي مي‌توان يافت؟ آيا "وقتي كه در خانه‌[اي] را باز [كني] و همه آن آدم‌هاي زنده، با همهمه و شلوغيشان پا به فرار بگذارند. سكوت وحشتناك دم در [بغلت] كند، از پله‌ها بالا ببرد و روي تخت چوبي زهوار در رفته، لاي لحاف چرك مرده [بخواباند] "و" "بوي نفس مسلول" [ص 19] همه جا پيچيده باشد، جايي براي صحبت از زنده‌ها نيز باقي مي‌ماند؟
نقش مكاتب در "سمفوني مردگان"
ادبيات معنا باختگي (Absurd literature)
اين نوع تفكر كه در فسلفه وجود باور نويسندگاني چون ژان پل سارتر و آلبركامو مشهود است: انسان را موجودي منزوي و بريده از اجتماع مي‌داند كه به دنياي بيگانه‌اي رانده شده است و تصور ميكند كه جهان هيچ حقيقت، ارزش يا معناي ذاتي ندارد، و زندگي انسان را به مثابه يك هستي تشويش يافته و پوچ تصوير مي‌كند، كه انسان در آن بيهوده به دنبال هدف و معنا مي‌گردد، زندگي او از هيچ آغاز مي‌شود و به سوي هيچ مي‌رود، يعني همان‌جا كه بايد در آن پايان يابد." (فرهنگ توصيفي اصطلاحات ادبي – ترجمه سعيد سيزيان – ص 1)
و اين تعريف بي‌شباهت به زندگي اورهان و هستي پوچ و ماترياليستي او نيست.
اگزيستنسياليسم (Existentialism)
اين كه داستان از ميان وقايع آغاز مي‌شود (media res)، در واقع بازتابي از ديد اگزيستنسياليسيتي معروفي است كه ازل و ابد در آن نقشي ندارد و هركس سرنوشت خويش را رقم مي‌زند. همچنين نام‌هاي اورهان و آيدين، شخصيت‌هاي برجسته و در تضاد (conflict)، هر دو مفهوم روشنايي را در بر دارد. و اين نشان مي‌دهد كه" از ديد معروفي آدم‌ها به دور از هر گونه آلايش و در پاكي محض به دنيا مي‌آيند. اما اين خودشان هستند كه همچون آيدين مي‌توانند روشني خويش را تداوم بخشند يا همچون اورهان نور را در خود خفه كنند. به بيان ديگر هر انساني، خود ماهيت خويشتن را تعيين مي‌كند. به همين دليل نيز نويسنده قائل به مجازات است و اورهان را در شور آبي غرق مي‌كند." ("ازل تا ابد"- الهام يكتا مهويزاني)
اكسپرسيونيسم و سورئاليسم (expressionism, surrealism)
وقتي اورهان در پي آيدين به قهوه‌خانه شورآبي مي‌رود، در برف و سرماي بيابان آواره مي‌شود و از هر سو صداي گرگ مي‌شوند.
به تعبير پريوش گنجي:" زيباترين تصوير [سمفوني مردگان] همان جاست كه اورهان به دنبال آيدين مي‌رود و خودش گرگ مي‌شود. خيلي سورئاليستي است. شايد هم تركيب هر دو مكتب سورئاليسم و اكسپرسيونيسم." ("ازل تا ابد"- ا. يكتا- ص 228)
در واقع "صداي زوزه گرگ، صداي تجسم اعمال اورهان در ذهنش است و اين تغيير ماهيت انسان به حيوان، همان مسخي است كه بدكاران در روز قيامت به آن انذار داده شده‌اند." امااز نظر پرويز كلانتري، "نمي‌شود ادعا كرد كل اثر كار اكسپرسيونيستي است اما معروفي چنان شخصيتي را توصيف مي‌كند كه بي‌شباهت به نقش‌هاي اكسپرسيونيستي مثل آثار مونج و كوكوشكا نيست. يعني معروفي با خط‌هاي خيلي ساده، صريح، قاطع و سايه‌روشن‌هاي خيلي خشن و تند و رنگ‌هاي گويا و كافي يك پرتره را تصوير مي‌كند." ("ازل تا ابد"- ا. يكتا- ص 226)
همين طور تبديل شدن يوسف به جانوي كه فقط مي‌بلعد، در سمپاشي خانه اورخاني هيچ بلايي به سرش نمي‌آيد و هنگاميكه اورهان مي‌خواهد او را بكشد خوني از بدنش نمي‌ريزد، بلكه فقط مايع لزج و غليظي قطره قطره [ص 294] از بدنش مي‌آيد و مي‌خشكد تعابير سورئاليستي‌اي است که يوسف را شبيه گرگوري در رمان "مسخ" كافكا مي‌كند.

مضمون (theme)

"....[قابيل] گفت من تو را البته خواهم كشت. [هابيل] گفت مرا گناهي نيست كه خدا قرباني پرهيزگاران را خواهد پذيرفت. اگر تو به كشتن من دست برآوري، من هرگز به كشتن تو دست بر نياورم كه من از خداي جهانيان مي‌ترسم. مي‌خواهم كه گناه كشتن من و گناه مخالفت تو هر دو به تو باز گردد تا اهل جهنم شوي كه آن آتش جزاي ستمكاران عالم است.
آن گاه پس از اين گفتگو، هواي نفس او را بر كشتن برادرش ترغيب نمود تا او را به قتل رساند و بدين سبب از زيانكاران گرديد.
آن گاه خداكلاغي را بر انگيخت كه زمين را به چنگال گود نمايد تا به او بنمايد كه چگونه بدن مرده برادر را زير خاك پنهان سازد. [قابيل] با خود گفت واي بر من، آيا من از آن عاجزترم كه مانند اين كلاغ باشم تا جسد برادر را زير خاك پنهان كنم؟
پس برادر را به خاك سپرد و از اين كار سخت پشيمان گرديد.
(قرآن مجيد، سوره مائده، آيه 26)" [ص5]
همان طور كه پيش از اين اشاره شد. "مقوله برادر كشي تم داستان است"( عطاا... مهاجرانی، بخش از چشم خوانندگان "ازل تا ابد") و در معناي وسيع‌تر سركوبي روشنفكري در داستان بسيار مشهود است.
هميشه ايازها و پدرها و اورهان‌هايي هستند كه با كوته انديشي خود مانع از رشد روشنفكراني چون آيدين مي‌شوند.
و با وجود ديد اگزيستنسياليستي معروفي، مي‌توان چنين برداشت كرد كه روشنفكر بودن و يا كوته بين شدن ما در گروي شرايطي است كه براي روحمان در نظر مي‌گيريم. و ما همانگونه كه هستيم، نبايد از دنيا برويم، بلكه بايد گذشته را پلي براي حركت به سوي آينده و بر طرف كردن نقص‌ها و ضعف‌ها قرار دهیم.

برای خرید کتاب کلیک کنید.